می دانی چند وقت است می خواهم
از عشق و تو
کتابی بنویسم!!
مانده ام معطل آن روز
که دل تنگم را
بخوانی تنگ دلت
می دانم فردا می آیی
و آن واژه را بر زبان می رانی
که من قبلا در سکوتت هم
شنیده بودم
می آیم که بگویم
فردا که آن را بگویی
حرف به حرف آن واژه را
آب می شوم
وتو حتی سکوتم را نمی شنوی
حتی نمی بینی که من
لحظه لحظه سکوتم را شعر می کنم
می نوازم
می خوانم .... برای تو
و گهگاه که به خود می آیم
می بینم که
یک شبنم روی
روی شعرهایم جا خوش کرده است