-
اگر روزی نباشی...
16 بهمن 1389 11:27
این روزها دچار سر گیجهام! تلخ تر از تلخ! زود می رنجم! انگار گمشدهام! حتی گاهی میترسم !! . . . توقع زیادی نیست... خواستن امنیت آغوش تو...
-
تنها بهانه ی زندگیم .. تووولدت مبارک..
25 دی 1389 16:27
بهترین لحظه ها را با تو دارم زیباترین احساس را با تودارم ای آرام بخش وجودم ای همدل و همزبان شب هایم ای عزیز دل.. بهترینم .. می دانی بودن عشق میخواهد آدم هایی هستند که روز تولد یا شب تولد ندارند هر روز از آمدن خود شادند این تغییر فصل این تغییر رنگ این روزها این گذر عمر این دوست داشتنها این بودن ها لیاقت میخواهد و تو...
-
دلم تنگ نوازش های.....
25 دی 1389 15:05
بوی تو را میدهد آغوشم . . . . دلتنگ میشود این دلم گاهی خیلی ساده !
-
گاهی یه فکر..گاهی یک خیال...
25 دی 1389 14:49
شاید روزی در گذر جاده ها تو را بیابم شاید روزی آرزوهایم را از یاد ببرم شاید روزی خود را تسلیم دستان دیگری کنم شاید در سالهای دور در آغوش دیگری خفتم شاید شبی خاطره هایت را سوزاندم شاید شبی از خانه دلت گذر کردم شاید روزی بتوانم شاید... اما این را خوب میدانم تو را از یاد نخواهم برد ...
-
تمام هستی من...
25 دی 1389 14:43
چیزی عوض نمی شود حتی اگر خیال تو یک شب دیگر از لابه لای هوا سر نخورد نخیزد زیر لحاف ! برایم تعریف کن هرگز فراموش نشدن چه حالی دارد...؟!
-
در لابه لای این خطوط ... منم ...
24 دی 1389 13:49
این روزها صادقانه ترین کلام عاشقانه را می توان از لبهای من شنید و زیباترین برق عاشقانه در چشمان منتظرم پیداست نمیدانم این عطر نفس های توست یا شمیم خوش عاشقی که هر جا میروم همراه من است هر چه هست سخت سرمستم از وجودش و به خود میبالم که آنقدر عاشقم که خودم هم نمیدانم چقدر! راستی... من هنوز نفهمیدم من تورا عاشق کردم یا تو...
-
دوستـــــــــــــــــت دارم...
23 دی 1389 19:41
کسی گفت: شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن است راستی.. نهایت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟ اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی ....
-
ترانه را در سکوتم بشنو!
23 دی 1389 19:25
تو به نقش قهوه اعتقاد داری به پیش بینی.. به بازی های بزرگ من فقط به چشم هایت ...
-
وجودم سرشار از حس توست...
23 دی 1389 19:07
ای بهترین بهانه برای دلتنگی هایم آیا روز تولد دوستی هایمان را به یاد داری؟ همان روزی که همچون پیچکی به دیوار های کاهگلی قلبم پیچیدی... من تمام لحظه های با تو بودن را به یاد سپرده ام...
-
محبوب من...
23 دی 1389 19:01
می دانی چند وقت است می خواهم از عشق و تو کتابی بنویسم!! مانده ام معطل آن روز که دل تنگم را بخوانی تنگ دلت می دانم فردا می آیی و آن واژه را بر زبان می رانی که من قبلا در سکوتت هم شنیده بودم می آیم که بگویم فردا که آن را بگویی حرف به حرف آن واژه را آب می شوم وتو حتی سکوتم را نمی شنوی حتی نمی بینی که من لحظه لحظه سکوتم...
-
من به فردا امید دارم...
23 دی 1389 02:39
میتونی اینقدر خوش شانس باشی که... دوستت داشته باشم... میتونی اینقدر خوشبخت باشی که... دوستت داشته باشم... ولی... مثل من هیچ وقت نمیتونی خوش بخت ترین آدم روی زمین باشی که عشقی مانند" تو " داشته باشی
-
هم اغوش...
23 دی 1389 02:21
نگاهی که همیشه از آسمان دزدیده ام و ستاره ای که هر شب با دستانم خاموش می کنم باور رفتن ... باور گذشتن ... باور باز نیامدن و ردپایی مانده بر امتداد چشمانی خسته رویاهایی پر از التهاب خوابهایی پر از تب و چشمانی که خیال رفتن ندارند درخشش ستاره هایت را از من مگیر تو که می دانی عاشقم .. عاشق برق چشمانت یکرنگی دلت را پنهان...
-
عشق تو یک اتفاق ساده نیست!!
23 دی 1389 02:10
گفتی لحظه ای با تو بودن را به دنیا نمی دهم گفتم: همه دنیا اینجاست گفتی هستی وقتی برای حس تو یک بوسه فاصله است گفتم سرخ شده همه چیز گفتی داغم..داغ بودن تو..تمام بیا گفتم تمام منی
-
کاااااااااش...
22 دی 1389 01:28
این منم آواره ی فریاد تو ... این فضا با بوی تو آغشته است آسمانم پر شده از یاد تو ...
-
این دل بیقرار من یه لحظه آروم نمیشه!!!
22 دی 1389 01:14
نزدیک بیا فاصله ات را کم کن وانگاه به سمت من سرت را خم کن می بینی که چقدر من یخ زده ام با آتش بوسه ات کمی گرمم کن !
-
بمان..تا ابد...
21 دی 1389 13:25
در تو خیره شدن اسراف نیست وقتی عطش ندیدنت از سد دل لبریز و از گوشه چشم سرازیر است هنوز ...
-
تو سهم من از قانون بی چون و چرای تقدیر هستی..
21 دی 1389 13:05
آغاز را با بوسه ای که طولانی ترین راههاست در می نوردیم با بوسه ای از من تا تو ای عشق من ! در آمیخته از ساقه ها تا ریشه هامان در پیوند یکی نگاه از اعماق تو تا ژرفای من و اینچنین من .. تو و عشق هر سه باهمیم تا بتوانیم هر سه با هم باشیم تا بتواند فقط من فقط تو تنها عشق باشد
-
با هر نوازشت در من رنگین کمان بساز!
21 دی 1389 12:50
در تنهایی می بینمت.. می بویمت.. تو را احساس میکنم آرام وسبک می آیی به خلوتگاه من من پر از خواهشم ... پر از تپش و تو از نگاهم میخوانی نیاز دل کوچکم را ... ما می رقصیم بر فراز تمام ابرهایی که گسیخته و پر از تب خورشیدند ... ما می آرامیم بر بادهایی که پیامی برای تنهایی ماه اند ... و شناوریم بر امواجی که خیس این لذت خموشند...
-
ماه تمام من باش...
21 دی 1389 03:12
من اینجایم .... نه دورتر از تو ونه نزدیک تر از تو درست روی سلولهای هر عضوت.. سلولی از وجود من در حال تکامل است ... بقای این چنین احساسی ایجاب کرده.. تا در تو تشکیل شوم نقطه به نقطه سلول به سلول عضو به عضو حس به حس تا در انتهای یکی شدن همسان شویم دوستم بداری دوستت بدارم بخوانیم ...بخوانمت ببوسیم ... ببوسمت ... حسم کنی...
-
من به عشقت ایمان دارم و به تو ...
21 دی 1389 03:00
پیامهای کوتاهت را میخوانم موسیقی میشنوم زیر انگشتهای تو چه فرقی میکند تلفن باشد یا پیانو!
-
تو نیستی که ببینی...
21 دی 1389 02:54
نمیدونم یادتو کجای احساسم نشسته که هر صبح بیقرارتر میشوم.. کجای این احساس سرکش را نشانه گرفته که چون اسب وحشی ... در بند نگاه در نگاه تو دوخته کجا ایستاده..نزدیک.. یا دور بالا یا پائین کجای این قلب بزرگ خانه کرده که کوچکترین های تو آرزویم گشته کجا بود که نگاهم در نگاه تو نشست کجا ی این کوچ باغ... کجای این احساس قدم...
-
من با تو تا همیشه مانده ام...
21 دی 1389 02:40
هنوز در جادوی دستانم مانده ای ... حالا که دیگر همه چیز من مال توست به این فتح ایمان بیاور... هیچ مردی روحم را اینطور عریان ندید... که تو امروز می بینی ...
-
آغاز کن مرا...
21 دی 1389 02:26
گاهی وقتها کنج تنهاییم را دوست دارم با تمام بی تو بودن هایش در تنهایی من تو مهربانی موی پریشان و قلب بی تابم را مرهمی در کنج تنهایی من دست های تو مهربان است همه نگاهت مال من است
-
تو در رویائی ..رویاهایم را دوست دارم
20 دی 1389 18:17
. . . نه جز اینم آرزویی نیست هر چه هستی باش ! اما باش!
-
بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم!
20 دی 1389 18:02
. . . دوستت دارم .. پس هستم ...
-
به یادتم...
20 دی 1389 17:55
نمی دانم این روزها تو دیر به دیر یادم می کنی... یا من زود به زود دلتنگت می شوم...
-
یه مشت آرزو
20 دی 1389 17:49
من شعر تو شاعر خدا نمی دانم چه وقت من به تو شعر به شاعر و همه ی ما به خدا می رسیم...
-
جاده ی بی انتها!
20 دی 1389 17:33
جاده نشانه ی رفتن و من مسافری که جاده ها را برای رسیدن به تو طی می کنم...
-
دوست داشتنات با من چه میکند!
20 دی 1389 17:12
خدایا دستاش رو می خوام اغوشش رو می خوام می خوام محکم بغلم کنه می خوام باور کنم که هست که هست که هست می خوام عطر تنش رو با همه وجودم احساس کنم می خوام چشماش تو دو قدمی چشمام باشه می خوام با دستای قوی و محکمش بازوهای من و بگیره و تکونم بده و بگه: بس کن بچه شدی؟؟! چرا این جوری می کنی من که هستم!!! تا اخر دنیا... می فهمی...
-
از تبار بهاری، چگونه بی تو بمانم...
20 دی 1389 16:58
بهترین برای منی .. میدانی همه جاده های خیالم به رویش صبح نگاه تو ختم می شود ؟ من با تو سخن می گویم.. رساتر از همیشه و تو حرفهایم را می شنوی روشن تر از هر روز... بگذار از عشق سخن نگویم بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم چرا که من عشق را با کلام در نیافتم... برای من عشق نه کلام است..نه صوت و صدا چیزی است وسیع تر از...