-
به یاد چشم های تو
20 دی 1389 16:47
من به معصومیت چشمان تو ایمان دارم تو به تنهایی دستان من...
-
دوستم بدار!!
20 دی 1389 16:33
وقتی کمی دورتر گناه این است که زنی سیب دوست دارد چه انتظاریست که امروز دوست داشتن تو که فلسفه ی سیبی پاداشی عاشقانه به دنبال داشته باشد؟!
-
باور کن dustet dArAm
20 دی 1389 04:41
از حرف این مردم سر در نمی آورم ... می گویند هوس بد است ... اما من قبول ندارم ... من هوسهایم را دوست دارم ... گاهی هوس می کنم در خیال تو غرق شوم ... گاهی هوس می کنم خیال تو را در آغوش بکشم ... گاهی هوس می کنم تمام واژه ها را به دست بوس صداقتت بیاورم ... گاهی هوس می کنم تو را تشبیه کنم تشبیهت کنم به سبدی از یاسهای سپید...
-
تو عشقم باش
19 دی 1389 20:27
امیدم باش امید آخرینم باش و نوشدارو برایم باش برای این دل ریشم تو مرحم باش تو با مهرت عزیزم باش تو عشقم باش تو تنها در کنارم باش ولیکن تا دم اخر کنارم باش کنارم باش
-
با تو من دریای عشقم
19 دی 1389 01:41
می خواهم در اغوش بکشم تمام تنت را انقدر وحشیانه که مرغان عاشق فراموش کنند بوس های مکرر و طولانی را
-
چهار فصل
19 دی 1389 01:38
این پنجره ها همیشه غروب را مثل دیروز به تصویر می کشند اما تا کنون یک برگ را در چهارفصل نقاشی نکرده اند نه...این نگاه تست که غروب را مثل دیروز به تصویر می کشد پنجره ها بی گناهند...
-
قصه ی شیرین نگاهت
19 دی 1389 01:34
برای یافتن آرامش جایی را جز دستانت بلد نیستم اگر پذیرای منی جاده را روشن کن تا زود تر برسم!
-
به همین سادگی...
19 دی 1389 01:32
وقتی می ترسی که چیزی داشته باشی.. عشقی ..ثروتی.. نداشتن..چیزی نبودن..تنها بودن که ترس ندارد!! لذت هم تمام لذت های دنیا به ترس آغشته است.. و تمام ترس های دنیا به لذت ..
-
تو تموم لحظه هامی
19 دی 1389 01:30
از جاده خاکی به آغوشم بیا و باور کن تمام دست انداز ها نبض منند زیر پای تو !
-
صدای پای نگاهت
19 دی 1389 01:28
ب الهایم را می گشایم چشمهایم را می بندم دستهایم را باز می کنم گرمای آغوشت را حس میکنم چشمهامو باز میکنم و سرشار میشوم از تو ..
-
« دوسـ ـتت دارم »
19 دی 1389 01:26
مرا به ذهنت نه به دلت بسپار ! من از گم شدن در جاهای شلوغ می ترسم...
-
حس تهی بودن..
19 دی 1389 01:23
دلم میخواهد یک میسکال باشم برایت شمارهای که سیوش نکردهای زیر لب تکرارم کنی به یادم نیاوری دلم میخواهد بیاجازهی تو پادشاهی کنم در ناخودآگاهت...
-
طلسم شدم ...
19 دی 1389 01:21
باز هم گیج می زند انگشتانم روی پوست تن تو . . آشناست...
-
می خواهمت بی تردید
19 دی 1389 01:18
به صدای عشق گوش میدم.. به صدای بارون.. به صدای تو هم.. چه تفاهم عمیقی..
-
و زمان متوقف میشود..هنگامهی بوسیدنت!
19 دی 1389 01:16
در آغوشت..«متولد» میشوم با نوازشت..«جان» میگیرم از یک بوسهات..«مجنون» میشوم و با نبودنت ..« میمیرم » تقدیر من تعبیر توست!