می دانی چند وقت است می خواهم
از عشق و تو
کتابی بنویسم!!
مانده ام معطل آن روز
که دل تنگم را
بخوانی تنگ دلت
می دانم فردا می آیی
و آن واژه را بر زبان می رانی
که من قبلا در سکوتت هم
شنیده بودم
می آیم که بگویم
فردا که آن را بگویی
حرف به حرف آن واژه را
آب می شوم
وتو حتی سکوتم را نمی شنوی
حتی نمی بینی که من
لحظه لحظه سکوتم را شعر می کنم
می نوازم
می خوانم .... برای تو
و گهگاه که به خود می آیم
می بینم که
یک شبنم روی
روی شعرهایم جا خوش کرده است
میتونی اینقدر خوش شانس باشی که... دوستت داشته باشم...
میتونی اینقدر خوشبخت باشی که... دوستت داشته باشم...
ولی... مثل من هیچ وقت نمیتونی خوش بخت ترین آدم روی زمین باشی
که عشقی مانند"تو " داشته باشی
نگاهی
که همیشه از آسمان دزدیده ام
و ستاره ای که هر شب با دستانم
خاموش می کنم
باور رفتن ...
باور گذشتن ...
باور باز نیامدن
و ردپایی مانده بر امتداد چشمانی
خسته
رویاهایی پر از التهاب
خوابهایی پر از تب
و چشمانی که
خیال رفتن ندارند درخشش ستاره هایت را از
من مگیر
تو که می دانی عاشقم.. عاشق برق چشمانت
یکرنگی دلت را پنهان نکن
تو که می دانی
دیوانه ام!
دیوانه ی آرامش آبی ات ای آسمان زندگی ام...