جـــــــ ـــــــاده ی بی انتها...

کلمات من بی عرضه‌اند عاری از درک اینکه من چقدر به تو نیاز دارم...

جـــــــ ـــــــاده ی بی انتها...

کلمات من بی عرضه‌اند عاری از درک اینکه من چقدر به تو نیاز دارم...

ماه تمام من باش...


من اینجایم ....
نه دورتر از تو

ونه نزدیک تر از تو
درست روی سلولهای هر عضوت..
سلولی از وجود من در حال تکامل است ...
بقای این چنین احساسی ایجاب کرده..
تا در تو تشکیل شوم
نقطه به نقطه

سلول به سلول
عضو به عضو

حس به حس
تا در انتهای یکی شدن

همسان شویم
دوستم بداری
دوستت بدارم

بخوانیم ...بخوانمت

ببوسیم ...

ببوسمت ...
حسم کنی...
حست کنم ..

بسان آئینه ای روشن ...
اینگونه است که دوست داشتنی های تو را
دوست می دارم ...

در مرور خاطرات تو همان را حس می کنم
که تو احساس کردی ...


ali-mahsa

من به عشقت ایمان دارم و به تو ...


پیام‌های کوتاهت را می‌خوانم
موسیقی می‌شنوم
زیر انگشت‌های تو
چه فرقی می‌کند
تلفن باشد
یا پیانو!


تو نیستی که ببینی...


نمیدونم یادتو کجای احساسم نشسته

که هر صبح بیقرارتر میشوم..
کجای این احساس سرکش را نشانه گرفته
که چون اسب وحشی...
در بند

نگاه در نگاه تو دوخته
کجا ایستاده..نزدیک..
یا دور

بالا یا پائین
کجای این قلب بزرگ خانه کرده
که کوچکترین های تو آرزویم گشته
کجا بود که نگاهم در نگاه تو نشست
کجا ی این کوچ باغ...
کجای این احساس
قدم گذاشتی...
که خانه از تو پر است...
از من خالی خالی



07400000